Sunday, July 29, 2007

روز پدر ، كاندوم و يك سؤال فلسفي

كاريكاتور از آنجل بوليگان مكزيك

اول : سلام و مسابقه


روز پدر هم آمد و رفت.درست مثل خود پدرها كه يك روز خواهند رفت. عده اي پول داشتند

اما پدر نداشتند كه برايش هديه بخرند ؛ برخي پدر دارند اما پول كادو خريدن ندارند ؛ بعضي ها هم


نه پدر دارند و نه پول ؛ يك سري هم پول دارند و هم پدر ولي دل خرج كردن ندارند ، و بالاخره


دسته اي هم پدر و هم پول و هم سخاوت دارند اما دلشان از دست پدرشان خون است...

مسابقه اي كه به مناسبت روز پدر تدارك ديده ايم ازاين قرار است.


سؤال : بهترين هديه براي پدرها كدام يك از گزينه هاي زير است ؟


۱ـ يك دسته گل نرگس


۲ـ سي دي بازيگر سريال نرگس


۳ـ كاندوم


۴ـ هيچكدام


به بهترين پاسخ هديهء نفيسي اهدا خواهد شد.


دوم : جواب خود چوزموري چيست ؟


به نظر من گزينهء ۳ براي خيليها مناسب است. چرا ؟


واقعيت اين است كه ما مردهاي ايراني ، حالا حالاها بايد خيلي چيزها را ياد بگيريم ؛


چه در مورد پدر بودن و چه در مورد همسر بودن.


بنابراين پيشنهاد ميكنم به مردهايي كه پدر بودن را ياد نگرفته اند ، يك بسته كاندوم مرغوب


هديه بدهيد تا دست كم جلو بچه دار شدنشان گرفته شود. اما اگر فكر ميكنيد كه طرف آنقدر


آتشش تند است كه كاندوم هم حريفش نميشود ، سعي كنيد به وازكتومي تشويقشان


كنيد و اگر ديديد گوششان بدهكار نيست ، به زور ببريدش پيش يك جراح تا بيضه هايش را


درآورد و به جاي آن دو عدد گردو بگذارد.


جدا از شوخي : حيف از بعضي بچه هاي نازنيني كه خدا به بعضي پدرها داده است...


سوم : تاملات فلسفي من


امشب بنده يك جملهء قصار از خودم صادر كردم.


يك نفر گفت : امروز روز مرد هم هست.


گفتم : اگر روز مرد باشد ، دو تناقض پيش مي آيد ، يكي اينكه خيلي از مردها ميفهمند كه


چقدر نامردند ، و يكي هم اينكه خيلي از زنها متوجه ميشوند كه چقدر مردند.


چهارم : پرسش فلسفي من


البته به اين موضوع در پست بعدي ميپردازم اما چون اين سؤال خيلي اذيتم ميكند


مطرحش ميكنم :


چرا ما به بعضيها هرچقدر محبت ميكنيم ، هرقدر دوستشان داريم اما آنها نه قدر اين محبت را


ميدانند و نه ما را جدي ميگيرند ؟



باقي بقايتان...

Friday, July 27, 2007

حسني نگو بلا بگو

اول : سلام و ورود

انگيزهء نوشتن اين چند خط ، جنجالهاي تازه پيش آمده پيرامون برنامهء < كوله پشتي >

و مجري محترم آن است. اين چند روزه به اين فكر ميكردم كه از كجا شروع كنم و چه بنويسم

تا اينكه ديشب در سايت روزآنلاين ديدم كه جناب ابراهيم نبوي نوشته است كه حسني را

نميشناسد. اين انگيزهء مناسبي شد براي قلمي كردن اين چند سطر.

دوم : حسني از نگاه يك چوزموري

راستش چند سالي ميشود كه اينجانب تلويزيون نميبيند. حالا علتش زياد مهم نيست.

بنابراين شناخت من از حسني محدود ميشود به سه ـ چهار بار زيارت اتفاقي ايشان

در منزل فاميل و دوستان.

ازاين شناخت اندك برداشتي دارم كه مينويسم :

حضرت حسني سابق و قهرمان ملي ـ ميهني فعلي ، نسبت به خيليها در كار مجريگري و

در زبان آوري سرتر هستند. مثلا چه كساني ؟ ميگويم :

۱ـ لونا شاد : شما اگر اتفاقي و بدون آشنايي قبلي كانالهاي ماهواره را بچرخانيد و شباهنگ

را ببينيد تا چند لحظه فكر ميكنيد كه داريد برنامهء شبكهء استاني اصفهان را نگاه ميكنيد.

از ركورد هر ده ثانيه يك تپق هم بگذريم.

مسلما آقاي حسني از خانم شاد به فارسي مسلط ترند.

۲ـ بهنود مكري : راستش بهنود فارسي را جوري حرف ميزند كه ما ايرانيها احتمالا در سال

۲۲۰۰ميلادي حرف خواهيم زد. نميشود شرحش داد...

قطعا حسني مسلط تر است.

۳ـ احمدرضا بهارلو : آقاي بهارلو در بين گفتگوهايش چنان هيجان زده ميشود و به طبع آن

طوري مكث ميكند و دنبال كلمه ميگردد كه آدم خيال ميكند بنده خدا آدامسش پريده

توي گلويش و نفسش بند آمده.

حتما حسني بهتر گفتگو ميكند.

بس است ؟

اما...

اما اين سه نفر چيزي دارند كه فرزاد حسني از آن بي بهره است.

آن چيز چيست ؟ صداقت...

متاسفانه رفتار ، گفتار و حركات ايشان آنچنان آميخته به تظاهر و رياست كه آدم عادي نميتواند

تحملش كند. ميخواهيد مثال بزنم ؟

اولا : من دورهء جديد برنامه اش را نديده ام ، اما اگر خاطرتان باشد در دورهء قبلي چنان دكوري

دور خودش چيده بود كه فقط همين را كم داشت كه يك كلاشينكف دستش بگيرد و بپرد

وسط صحنه كه : برادران و خواهران عزيز ، من از قلب شلمچه برايتان...

لطفا نگوييد دكور به او ربطي ندارد.

ثانيا : تا جاييكه من يادم هست ايشان حتا در برنامه هاي بي ربط ، حرفهايش را با خواندن

قرآن و حديث شروع ميكرد و ادامه ميداد و تمام ميكرد و باز خدا پدرش را بيامرزد كه

از خير خواندن سورهء بقره و دعاي كميل و گفتن اذان ميگذشت.

اينها به خودي خود اشكالي ندارد ، اما براي آدمي كه < واقعا > مذهبي باشد و مذهبي بودن

از وجناتش پيدا باشد ، نه براي حسني نامي كه زير ابرو بر ميدارد و هزار جور ادا و اطوار

دوشيزه وار از خودش درمي آورد. و بدتر از آن مذهبي بودن امريست شخصي ؛ گمان نميكنم

كسي كه هر پنج دقيقه يكبار در برنامه اش اعلام ميكند كه مومن و مذهبي است و در خانه

ننه اش فلان ميكند و فلان ميخواند مذهبي باشد.

ثالثا : و مهمتر از همه ، عرض ارادتهاي آنچناني به روحانيون و آزادگان و رزمندگاني كه مهمان

برنامه اش بودند... به قول جوات : اين ارادتت منو كشته...

يادم هست در برنامه اي كه چند سال پيش شبكهء سه برپا كرده بود تا به بهترينهاي شبكه

جايزه بدهد ؛ حسني را صدا كردند كه جايزه اش را بدهند و ايشان درحاليكه كنار

روحاني اي ايستاده بود با اشاره به او گفت :

< ميدونم خيليا فكر ميكنن دارم ريا ميكنم... اما ما هرچه داريم از بركت وجود امثال حاج آقاست!>

....

سوم : قهرمان خيالي يا خيال قهرماني

حال سوال اين است :

آيا فرزاد حسني اي كه من ميشناسم ، آنقدر ازخود گذشته است كه در برنامه اش

فرماندهء انتظامي تهران و اساسا عمليات نادرست نظام برضد زنانمان را به چالش بكشد ؟

آيا حسني چنان جسارتي دارد كه بگويد نود درصد اين زنان ، فاحشه و فراري و مفعول و

مغفول و مأبون نيستند ؟

از ته دل آرزو داشتم جواب مثبت باشد...

اگر جواب شما مثبت است ، ميپرسم نتيجهء اين كار چه شد ؟

غير ازاين كه در بو ق و كرنا كردند كه امت خداجو به رفتار مجري برنامه اعتراض كردند و خواستار

شدت بخشيدن به طرح امنيت اجتماعي شدند ، حاصلي داشت ؟

چهارم : پيامي به ابراهيم نبوي

بنده در اينجا واسطه ام و پيام آن يكي حسني را به نبوي ابلاغ ميكنم :

< اي نبوي، اي قزويني،حيا كن،منو رها كن، بچسب به اين حسني،خداييش خوب چيزيه ها

از دستت ميري ها.>

آخر: هفت سال بي بامداد

هفتمين غروب احمد شاملو را در حالي پشت سر ميگذاريم كه جاي خاليش به شدت احساس

ميشود. ضمن عذرخواهي از او بابت اينكه در اين مدت هفت بار سنگ قبرش را با پتك خرد

كردند ، اين مطلب را با قسمتي از يكي از شعرهاي خودش به پايان ميبرم.

آخر بازي

....

تو را چه سود فخر به فلك بر فروختن

هنگامي كه هر غبار راه لعنت شده نفرينت ميكند ؟

تو را چه سود از باغ و درخت

كه با ياسها به داس سخن گفته اي.

آنجا كه قدم برنهاده باشي

گياه از رستن تن ميزند

چرا كه تو

تقواي خاك و آب را هرگز باور نداشتي.

فغان كه سرگذشت ما

سرود بي اعتقاد سربازان تو بود

كه از فتح قلعهء روسبيان باز مي آمدند.

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد

كه مادران سياه پوش

داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده ها

سر برنگرفته اند.

باقي بقايتان...

Monday, July 23, 2007

اعتياد به جاي سرماخوردگي

اول : سلام

خيلي دوست داشتم كه دنبالهء بحث قبلي را بنويسم اما فعلا به دليلي ، خيلي مختصر

به مسالهء ديگري ميپردازيم. اگرچه هيچوقت اين مبحث را رها نميكنيم.

دوم : اصل قضيه

به احتمال زياد ، در همه جاي دنيا سرماخوردگي شايعترين مرضيست كه در طول سال آدمها را

درگير خودش ميكند. البته بنده بوعلي سينا نيستم و هيچ اطلاع خاصي هم از علم نفرت انگيز طب

هم ندارم و اين آمار را حدس زدم ؛ حالا اگر شما اطلاع دقيق داريد كه حرف من اشتباه است و

مثلا اين بواسير است كه بيشترين قرباني را ميگيرد ، در اصل قضيه تغيري نميدهد.

اصل قضيه چيست ؟

اين است كه اگر نگاهي به دوروبرمان بيندازيم متوجه ميشويم كه آن بيماري اي كه امروز جامعهء

ايراني و مخصوصا نسل جوان را به شدت ، باز هم تكرار ميكنم به شدت گرفتار خودش كرده است

نه بواسير و نه ايدز و نه باد فتق ، كه بيماري اعتياد است.

ميگويند در رژيم گذشته ، اعتياد خاص افراد مسن بود. كساني كه الك هايشان را آويخته بودند

و در تاريكي شيره كش خانه ها ، كنار همپالكيهايشان ، با دود كردن چند بست ترياك اعلاي

سناتوري ، از فرش به عرش سير ميكردند و در هپروت مرفين ، حسرت جلال و جبروت گذشته

يا هرگز نداشته شان را ميخوردند...

اما امروز اعتياد بيشتر از افراد مسن ، جوانها را بلعيده است.

اعتقاد بر اين است كه اعتياد يك بيماري مردانه است ، ولي امروز به تلخي ميبينيم كه زنان و

دختران جوانمان هم درگير اين مساله اند.

امروزه ديگر اعتياد هيچ حدومرزي ندارد. از پير و جوان تا مرد و زن گرفته ؛ از دارا و ندار تا

بقال و وكيل و وزير ؛ همه و همه به نوعي گرفتارند.

سوم : درد بزرگتر

متاسفانه درد بزرگتر را نه خود بيماران ، بلكه ديگران ايجاد ميكنند :

اولا : جامعه ، يعني افراد غير معتادي كه غير مستقيم درگير اين مساله هستند ، نه شناخت

درستي از خود بيماري دارند و نه درك درستي از مشكلات بيماران.

ثانيا : متوليان امر در طول همهء اين سالها هيچ پيشرفتي در زمينهء مقابله با اعتياد نداشته اند.

مسوولان بعد از سالها مبارزهء غلط ، از آن جهت كه به جاي زدن ريشه سرشان را با جمع كردن

برگهاي خشكيده گرم ميكردند و به جاي مبارزه با كارتلها و پخش كننده ها با بيماران برخورد

پليسي ميكردند ، تازه به اين نتيجه رسيده اند كه بايد با بيمار برخورد درماني داشت.

اين ، اگرچه روش درست و لازم است اما كافي نيست ؛ پس تكليف آناني كه كاميون كاميون

مواد وارد اين مملكت ميكنند چه ميشود ؟

ثالثا : به قول دوستي ، اين را سوگمندانه بايد بگويم كه دراين آشفته بازار ، بعد از واردكنندگان

مواد ، بي اغراق بيشترين سوءاستفاده را جامعهء پزشكي دارند از بيماران بدبخت ميكنند.

پزشكاني كه قسم بقراط شان را زير ماتحتشان گذاشته اند و با باز كردن دكانهاي دو نبش

و وعدهء بهبودي ، از آب گل آلود ماهي سفيد فرد اعلا ميگيرند.

البته نميشود زحمات آن عدهء كمي از پزشكان را هم ناديده گرفت كه هنوز شرف به زر

نفروخته اند و جالب اينكه درصد زيادي از اين قشر نازك ، خود دردكشيدگان اين بيماريند.

چهارم : كورسوي اميد

جديدا در سطح جامعه شاهد حركتهايي هنوز نوپا اما اميدوار كننده هستيم.

تغيير رويهء مسوولان ، گسترش انجمنهاي دوازده قدمي و.... از اين دسته هستند.

اميدوارم كه نگرش جامعه هم نسبت به اين مساله عوض شود و اعتياد را نه به صورت

جرم كه به چشم بيماري ببينند.

گمان نميكنم در عصر اينترنت و ماهواره ديگر نسخه پيچي هايي از اين دست كه بايد

به همهء معتادها مرگ موش داد و كشت جواب بدهد ؛ يا اين رفتار پدرها كه به محض

فهميدن قضيه به شيوهء ناصر ملك مطيعي كمربند به روي فرزند ميكشند.

پنجم : شعري براي روزهاي بهبودي

دوست دارم كه در آخر ، به شيوهء برنامهء پربار آينه ، اين شعر زيباي مارگوت بيكل را

به همهء مصيبت ديدگان تقديم كنم ؛ با اين توضيح كه ترجمهء اين شعر كار

احمد شاملوست و با اين دريغ كه نميتوانم فايل صوتي آنرا بگذارم تا همه اين

صداي جادويي جاودانه را بشنوند.

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم

پيش از آنكه پرده فرو افتد

پيش از پژمردن آخرين گل

برآنم كه زندگي كنم

برآنم كه عشق بورزم

برآنم كه باشم.

در اين جهان ظلماني

دراين روزگار سرشار از فجايع

دراين دنياي پر از كينه

نزد كساني كه نيازمند منند

كساني كه نيازمند ايشانم

كساني كه ستايش انگيزند

تا دريابم

شگفتي كنم

بازشناسم

كه ام

كه ميتوانم باشم

كه ميخواهم باشم

تا روزها بي ثمر نماند

ساعتها جان يابد

و لحظه ها گرانبار شود

هنگامي كه ميخندم

هنگامي كه ميگريم

هنگامي كه لب فروميبندم

در سفرم به سوي تو

به سوي خود

به سوي خدا

كه راهيست ناشناخته

پرخاك

ناهموار

راهي كه باري

درآن گام ميگذارم

كه در آن گام نهاده ام

و سر بازگشت ندارم

بي آنكه ديده باشم شكوفايي گلها را

بي آنكه شنيده باشم خروش رودها را

بي آنكه به شگفت درآيم از زيبايي حيات

اكنون مرگ ميتواند

فراز آيد

اكنون ميتوانم به راه افتم

اكنون ميتوانم بگويم

كه زندگي كرده ام.

باقي بقايتان...

مشكلات دوران گذار

اول : سخن بزرگان

نظر زعماي قوم اين است كه جامعهء ايراني در دوران گذار به سر ميبرد.يعني در حال

پشت سر گذاشتن جامعهء سنتي به سمت جامعه اي مدرن است.

مسلما اين گذار مشكلات و حتا بدبختي هاي خاص خودش را دارد. هيچ زايش و زايماني

بدون درد نيست ؛ حتا در روش سزارين.

بندهء كمترين مي خواهم روي يكي از اين مشكلات كه هم خودم و هم بسياراني با آن

دست به گريبان هستند زوم كنم و آن « اثرات اين گذار در زندگي زناشويي » است.

البته من نه كارشناسم و نه صاحب نظر و هر آنچه كه مي نويسم نظرات فردي از اين

جامعهء درهم و برهم است.

دوم : پيش درآمد

همهء ما مي دانيم ، حتا اگر خودمان را به نفهمي بزنيم ، كه اكثريتمان چه در زندگي جمعي

و چه در زندگي فردي مان بدجوري دچار اين دوگانگي خاص دورهء گذار هستيم.

در واقع يك پايمان آن ور و يك پايمان هنوز اين ور جوق است.مثال ميخواهيد ؟

مثلا به كافي شاپ ميرويم و در حاليكه جديدترين كتابهاي فلسفي را تورق ميفرماييم

ميلك شيك مينوشيم...اما در خلوت هنوز همان پيژامهء راه راه مان را ميپوشيم ،با جواد يساري

حال ميكنيم و سر سفره بعد از تناول يك كاسه تيليت درجا آروغمان را ول ميدهيم و....

مثال ديگر : روزي 48 ساعت براي دوست دخترمان در باب املي بودن داشتن بكارت سخنراني ميكنيم

اما اگر خواهر 12 ساله مان با بقال 83 سالهء سركوچه خوش و بش كند پدر پدر سگش را ميسوزانيم.

مثالها زيادند....

البته هيچ كدام اينها به خودي خود بد نيست ؛ مساله اما چيز ديگريست.

مساله اين است كه ما به شدت گرفتار دوگانگي در رفتار و اعمال و گفتارمان هستيم.

مساله اين است كه تكليفمان با خودمان روشن نيست.

مساله اين است كه نه زنگي زنگيم و نه رومي روم...

سوم : زوم

همهء اينها را گفتم كه برسم به اصل مطلب. به اينكه چرا ما نميتوانيم بپذيريم كه زندگي مدرن

بسياري چيزهاي مثبت دارد كه اگر ملكهء ذهن و رفتار مان شود هم خودمان آسوده تريم هم

كمتر ديگران را آزار ميدهيم. چه چيزهايي ؟

چون غرض اصلي من زندگي مشترك است مثالهايي از آن دست ميزنم ؛ مثلا :

قبول اين مساله كه ورود به حريم خصوصي ديگري ، يعني كسي كه با او در حال زندگي هستيم

كار پسنديده اي نيست. فلان شوهر يا بهمان همسر اگرچه اگرچه در حال زندگي با شما و من است

اما قدر مسلم براي خودش حريمهايي دارد كه دوست دارد براي خودش حفظش كند.

حريم خصوصي يك همسر تنها زماني قابل شكستن است كه همسرش متوجه شود اين خصوصيت

در حال لطمه زدن به طرف مقابل و كيان خانواده است.

مثال ديگر :

خوب است كه ما بپذيريم آدمي كه با ما ازدواج كرده ، آدمي ديگر است ، از دنيايي ديگر ،

با خصوصيات خاص خودش ، با علايق مختص خودش و....

گمان نميكنم كاري انساني باشد كه ما بخواهيم همسرمان را به صورت كپي دومي از خودمان درآوريم.

اگر انساني كه با ما زندگي ميكند آنقدر باملاحظه است كه تمام گذشته اش را در پستوهاي ذهنش

گم و گور كرده و تلاش ميكند خودش را با ما وفق بدهد ؛ كار درستي نيست كه هر از چند گاهي

با ابزاري كه خاص ما و رفتار و تربيت ماست ، گذشته اش را هم بزنيم و دنبال مدرك جرم بگرديم.

خوب است كه همديگر را همانطور كه هستيم بپذيريم و سعي نكنيم ديگري را به صورت

مترسكي شبيه به خودمان درآوريم.

چهارم : حكايت

سعيد ، پسر خاله ام آدم شوخي بود. بعد از داشتن ماجرايي عشقي و شكست در آن ، بالاخره با

زري ، دختر يكي از آشناهاي دورشان ازدواج كرد. دو آدم از دو دنياي متفاوت.

در يكي از همان شبهاي اول عروسي شان ، وقتي كه روي تخت شان دراز كشيده بودند و گپ قبل از

خوابشان را ميزدند ؛ سعيد به هواي دوران مجردي و براي اينكه با زري سر شوخي را باز كند

باد صداداري ول ميدهد...بنده خدا فكر كرده بود با اين كار زنش قاه قاه ميزند زير خنده و احيانا

براي گرم شدن مجلس او هم موشكي در جواب موشكش هوا ميكند.

نتيجه اين شد كه زري سعيد را از اتاق بيرون كرد...

پنجم : اصلا چرا اين همه حرف زدم ؟

والله خودم هم نميدانم. فقط يادم مي آيد وقتي شروع به نوشتن اين مطلب كردم ، دل پري داشتم از

بعضي رفتارها. آهان .... يادم آمد.

ششم : اصل ماجرا

......

ادامه دارد...

شرح حال مختصر آدمي كه مهم نيست

اول : سلام و اندكي ابراز عقيده

به شخصه فكر ميكنم خواندن بيوگرافي هر بلاگري كافيست تا بفهميم كه محتويات وبلاگ و نوشته هايش چيست.
به همين دليل به خودم اجازه دادم كه كمي از خودم بنويسم وگرنه ....

دوم : روايت

بندهء بي مقدار سي سال پيش در حالي از مادر زاده شدم كه آگاهان پيش بيني ميكردند آدم جالبي نخواهم شد.
درست هم بود ، چونكه در همان روز اول تولد به جاي اينكه يكروزه باشم ، نه ماهم بود ؛ باورتان ميشود ؟
و چون رأس ساعت هفت عصر روز جمعه ، دنياي دون را به وجود خودم مزين كرده بودم ، پيش بيني ميشد كه
آدم نحسي خواهم بود : در كودكي تفريحات سالم اينجانب ، شاشيدن در ظرف غذاي مادربزرگم بود و فرو كردن
سنجاق در ماتحت شوهرعمهء بينوايم.
پيشگويان قوم گفته بودند نه آدم مهمي ميشوم و نه سواد زيادي در چنته خواهم داشت. چقدر درست :
در دورهء دبستان ، همهء همكلاسيهايم ميخواستند دكتر و مهندس و خلبان بشوند و بنده قصد شريف و
رسالت حنيفم پيغمبر شدن بود.
با تأخير وارد دانشگاه شدم و رشتهء رياضي محض را به وجود خودم مفتخر كردم. از آنجايي كه به علم علاقهء
وافري داشتم ، سال سوم انصراف دادم و به خانهء پدري برگشتم و در اتاقم پتويي پهن كردم و سالها بر روي آن
دراز كشيدم تا به علايقم بپردازم.
اول شاعر شدم ، بعد داستان نويس ، سپس مترجم و ....
وحالا هم كه در خدمت شما هستم ساليانيست كه حرفه ام نوازندگيست.

سوم : معذرت خواهي

ببخشيد كه سرتان را درد آوردم.

باقي بقايتان...

باي بسم الله

اول : سلام

اسم من سياوش است. اين وبلاگ جديد من و سومين آنهاست و اميدوارم كه بهترينشان باشد.
قبل از هر چيز بروم سراغ مهمترين چيزي كه شما را اينجا كشانده است.

دوم : چوزموري يعني چه و چرا اين اسم را انتخاب كرده ام ؟

چوزموري كلمه ايست فارسي به معناي « كوتوله » و آنرا در نوشته اي از شاملو خوانده بودم.
دليل انتخاب اين اسم براي اين وبلاگ چهار چيز است :

1_ راستش اولين دليل را خودم هم نميدانم.
2_ چون در ميان درياي بيكران انواع و اقسام وبلاگها بلاگ من قطره اي بيش نيست ، ديدم اين اسم مناسبت دارد.
3_ از آنجايي كه در برابر خيل عظيم آدمهاي صاحب شعور و قلم ، خودم را كوچك ميبينم ، اين اسم مناسب است.
4_ كوتوله ها بخاطر قد و قواره شان دنيا را از منظري ديگر ميبينند ؛ من هم سعي خواهم كرد در حد توانم به مسايل
از زاويه اي ديگر بنگرم.

سوم : موضوع وبلاگ چيست ؟

همه چيز . از ادبيات و هنر گرفته تا مسايل اجتماعي و نوشته هاي خودم. وبلاگي كه نه زياد خشك و جدي
باشد ، نه بيش از حد آبكي و لوس.

چهار : مطلب بعدي

چون بايد پنج مطلب بنويسم تا وبلاگم رسميت پيدا كند ، مطلب بعدي را به بيوگرافي مختصري از خودم اختصاص
خواهم داد.

باقي بقايتان...