اول : سلام و ورود انگيزهء نوشتن اين چند خط ، جنجالهاي تازه پيش آمده پيرامون برنامهء < كوله پشتي >
و مجري محترم آن است. اين چند روزه به اين فكر ميكردم كه از كجا شروع كنم و چه بنويسم
تا اينكه ديشب در سايت روزآنلاين ديدم كه جناب ابراهيم نبوي نوشته است كه حسني را
نميشناسد. اين انگيزهء مناسبي شد براي قلمي كردن اين چند سطر.
دوم : حسني از نگاه يك چوزموري
راستش چند سالي ميشود كه اينجانب تلويزيون نميبيند. حالا علتش زياد مهم نيست.
بنابراين شناخت من از حسني محدود ميشود به سه ـ چهار بار زيارت اتفاقي ايشان
در منزل فاميل و دوستان.
ازاين شناخت اندك برداشتي دارم كه مينويسم :
حضرت حسني سابق و قهرمان ملي ـ ميهني فعلي ، نسبت به خيليها در كار مجريگري و
در زبان آوري سرتر هستند. مثلا چه كساني ؟ ميگويم :
۱ـ لونا شاد : شما اگر اتفاقي و بدون آشنايي قبلي كانالهاي ماهواره را بچرخانيد و شباهنگ
را ببينيد تا چند لحظه فكر ميكنيد كه داريد برنامهء شبكهء استاني اصفهان را نگاه ميكنيد.
از ركورد هر ده ثانيه يك تپق هم بگذريم.
مسلما آقاي حسني از خانم شاد به فارسي مسلط ترند.
۲ـ بهنود مكري : راستش بهنود فارسي را جوري حرف ميزند كه ما ايرانيها احتمالا در سال
۲۲۰۰ميلادي حرف خواهيم زد. نميشود شرحش داد...
قطعا حسني مسلط تر است.
۳ـ احمدرضا بهارلو : آقاي بهارلو در بين گفتگوهايش چنان هيجان زده ميشود و به طبع آن
طوري مكث ميكند و دنبال كلمه ميگردد كه آدم خيال ميكند بنده خدا آدامسش پريده
توي گلويش و نفسش بند آمده.
حتما حسني بهتر گفتگو ميكند.
بس است ؟
اما...
اما اين سه نفر چيزي دارند كه فرزاد حسني از آن بي بهره است.
آن چيز چيست ؟ صداقت...
متاسفانه رفتار ، گفتار و حركات ايشان آنچنان آميخته به تظاهر و رياست كه آدم عادي نميتواند
تحملش كند. ميخواهيد مثال بزنم ؟
اولا : من دورهء جديد برنامه اش را نديده ام ، اما اگر خاطرتان باشد در دورهء قبلي چنان دكوري
دور خودش چيده بود كه فقط همين را كم داشت كه يك كلاشينكف دستش بگيرد و بپرد
وسط صحنه كه : برادران و خواهران عزيز ، من از قلب شلمچه برايتان...
لطفا نگوييد دكور به او ربطي ندارد.
ثانيا : تا جاييكه من يادم هست ايشان حتا در برنامه هاي بي ربط ، حرفهايش را با خواندن
قرآن و حديث شروع ميكرد و ادامه ميداد و تمام ميكرد و باز خدا پدرش را بيامرزد كه
از خير خواندن سورهء بقره و دعاي كميل و گفتن اذان ميگذشت.
اينها به خودي خود اشكالي ندارد ، اما براي آدمي كه < واقعا > مذهبي باشد و مذهبي بودن
از وجناتش پيدا باشد ، نه براي حسني نامي كه زير ابرو بر ميدارد و هزار جور ادا و اطوار
دوشيزه وار از خودش درمي آورد. و بدتر از آن مذهبي بودن امريست شخصي ؛ گمان نميكنم
كسي كه هر پنج دقيقه يكبار در برنامه اش اعلام ميكند كه مومن و مذهبي است و در خانه
ننه اش فلان ميكند و فلان ميخواند مذهبي باشد.
ثالثا : و مهمتر از همه ، عرض ارادتهاي آنچناني به روحانيون و آزادگان و رزمندگاني كه مهمان
برنامه اش بودند... به قول جوات : اين ارادتت منو كشته...
يادم هست در برنامه اي كه چند سال پيش شبكهء سه برپا كرده بود تا به بهترينهاي شبكه
جايزه بدهد ؛ حسني را صدا كردند كه جايزه اش را بدهند و ايشان درحاليكه كنار
روحاني اي ايستاده بود با اشاره به او گفت :
< ميدونم خيليا فكر ميكنن دارم ريا ميكنم... اما ما هرچه داريم از بركت وجود امثال حاج آقاست!>
....
سوم : قهرمان خيالي يا خيال قهرماني
حال سوال اين است :
آيا فرزاد حسني اي كه من ميشناسم ، آنقدر ازخود گذشته است كه در برنامه اش
فرماندهء انتظامي تهران و اساسا عمليات نادرست نظام برضد زنانمان را به چالش بكشد ؟
آيا حسني چنان جسارتي دارد كه بگويد نود درصد اين زنان ، فاحشه و فراري و مفعول و
مغفول و مأبون نيستند ؟
از ته دل آرزو داشتم جواب مثبت باشد...
اگر جواب شما مثبت است ، ميپرسم نتيجهء اين كار چه شد ؟
غير ازاين كه در بو ق و كرنا كردند كه امت خداجو به رفتار مجري برنامه اعتراض كردند و خواستار
شدت بخشيدن به طرح امنيت اجتماعي شدند ، حاصلي داشت ؟
چهارم : پيامي به ابراهيم نبوي
بنده در اينجا واسطه ام و پيام آن يكي حسني را به نبوي ابلاغ ميكنم :
< اي نبوي، اي قزويني،حيا كن،منو رها كن، بچسب به اين حسني،خداييش خوب چيزيه ها
از دستت ميري ها.>
آخر: هفت سال بي بامداد
هفتمين غروب احمد شاملو را در حالي پشت سر ميگذاريم كه جاي خاليش به شدت احساس
ميشود. ضمن عذرخواهي از او بابت اينكه در اين مدت هفت بار سنگ قبرش را با پتك خرد
كردند ، اين مطلب را با قسمتي از يكي از شعرهاي خودش به پايان ميبرم.
آخر بازي
....
تو را چه سود فخر به فلك بر فروختن
هنگامي كه هر غبار راه لعنت شده نفرينت ميكند ؟
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياسها به داس سخن گفته اي.
آنجا كه قدم برنهاده باشي
گياه از رستن تن ميزند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را هرگز باور نداشتي.
فغان كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعهء روسبيان باز مي آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
كه مادران سياه پوش
داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند.
باقي بقايتان...